شعر خوانی در محضر آقا امام خامنه ای در شب میلاد کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام چه حال و هوایی دارد.
​یکی از روحانیونی  که در جلسه شعرا با رهبری شعر خواند، سید محمدمهدی شفیعی بود. 
شعرش را خواند. بیت به بیتش تحسین برانگیز بود و جمع را به تشویق و احسنت و آفرین وامی داشت. آقا هم برای هر بیت یک آفرین می گفت. هیجانی داشت که برخی را حتی نیم خیز می کرد تا چهره اش را هم ببینند.

 
سید محمد مهدی شجاعی

کوه باشی سیل یا باران... چه فرقی می‌کند
سرو باشی باد یا توفان.... چه فرقی می‌کند
مرزها سهم زمینند و تو سهم آسمان
آسمان شام با ایران چه فرقی می‌کند
قفل باید بشکند باید قفس را بشکنیم
حصر الزهرا و آبادان چه فرقی می‌کند
مرز ما عشق است هرجا اوست آنجا خاک ماست
سامرا، غزّه، حلب، تهران چه فرقی می‌کند
هر که را صبح شهادت نیست شام مرگ هست
بی شهادت مرگ با خسران چه فرقی می‌کند
شعله در شعله تن ققنوس می سوزد ولی
لحظه آغاز با پایان چه فرقی می کند

آقا بعد از خاتمه گفتند: هم لفظ هم مناسبت و هم معنا نو بود.
 
نظرات (1) کلیک ها: 663

نظرات اخیر

  • مهمان - Amanda

    zdrowa-prostata.net.pl/t,co-to-jest-gruczol-krokowy-czyli-prostata.html
    دوست دارم 0
نمایش سایر نظرات

با لبان تشنه آن ساعت که افتادي به خاک
لَم‌تَقُل شيئًا سِوي قُم يا أخا أدرِک أخاک

مشک دور از دست گريان است و قدري دورتر
مانده در صحرا لبي خندان و جسمي چاک‌چاک

عِندَما کُلٌّ يَرَونَ الموتَ أحلي مِن عَسَل
خاک گلگون را نمي‌شويند جز با خون پاک

کُلُّ مَن في المَوکِبِ قالَ خُذيني يا سُيُوف
تشنگان عشق را از جان فدا کردن چه باک

يَلمَعُ النّورُ الّذي سَمّاه مصباحَ الهُدي
تا قيامت مي‌درخشد اين چراغ تابناک

داوري عادل‌تر از تاريخ در تاريخ نيست
نور هرگز در شب ظلمت نمي‌گردد هلاک 

فاضل نظری


 

نام ما را ننویسید، بخوانید فقط
سر این سفره گدا را بنشانید فقط

آمدم در بزنم، در نزنم می میرم
من اگر در زدم این بار نرانید فقط

میهمان منتظر دیدن صاحب خانه ست
چند لحظه بغل سفره بمانید فقط

کم کنید از سر من شرّ خودم را، یعنی
فقط از دست گناهم برهانید... فقط

حُرّم و چکمه سر شانه ام انداخته ام
مادرم را به عزایم ننشانید فقط

صبح محشر به جهنم ببریدم اما
پیش انظار گنهکار نخوانید فقط

پیش زهرا نگذارید خجالت بکشیم
گوشه ای دامن ما را بتکانید فقط

حقمان است ولی جان اباعبدالله
محضر فاطمه ما را نکشانید فقط

سمت آتش ببری یا نبری خود دانی
من دلم سوخته، گفتم که بدانید فقط

گر بنا نیست ببخشید، نبخشید اما
دست ما را به محرم برسانید فقط

علی اکبر لطیفیان


 

مداح عزیز,,,,,,,,,
چون خون خدا بیا مسلمان باشیم
یا حد‌اقل شبیه سلمان باشیم
مولا ، سگ آستان نمی خواهد مرد !
او کرده قیام ، تا که « انسان » باشیم.

ای مرثیه خوان ! گزافه گفتن کفرست
با لهجه ی دین ، خرافه گفتن کفرست
اسلام دو نور عترت و قرآن است
جز این ، سخنی اضافه گفتن کفرست

وقتی که حسین را تو « سین » می خوانی
در تعزیه ، روضه ی حزین می خوانی
یعنی که حماسه را غلط می فهمی
وقتی که ز کوه ، اینچنین می خوانی

ای دل شدگان ! حسین « عبدالله » است
گوینده ی « لا اله الا الله » است
هر کس که حدیث دیگری می گوید
سوگند به نور ! مشرک و گمراه است

‌‌‌‌‌‌‌ ای دوست ، بیا مُکرّم باشیم
در بندگی خدا ، مُصمّم باشیم
اسلام ، غلام و سگ نمی خواهد مرد !
دین آمده است ، تا که « آدم » باشیم



کوتاه کن کلام... بماند بقیّه اش
مرده است احترام... بماند بقیّه اش
از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود
آن هم نشد حرام... بماند بقیّه اش
هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت
آمد به انتقام... بماند بقیّه اش
شمشیرها تمام شد و نیزه ها تمام
شد سنگ ها تمام... بماند بقیّه اش
گویا هنوز باور زینب نمی شود
بر سینه ی امام...؟ بماند بقیّه اش
پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته
در بین ازدحام... بماند بقیّه اش
راحت شد از حسین همین که خیالشان
شد نوبت خیام....بماند بقیّه اش
رو کرد در مدینه که یا ایّهاالرّسول
یافاطمه! سلام... بماند بقیّه اش
از قتلگاه آمده شمر و ز دامنش
خون علی الدّوام... بماند بقیّه اش
سر رفت آه، بعد هم انگشت رفت، کاش
از پیکر امام بماند بقیّه اش
بر خاک خفته ای و مرا می برد عدو
من می روم به شام... بماند بقیّه اش
دلواپسم برای سرت روی نیزه ها
از سنگ پشت بام... بماند بقیّه اش
دلواپسی برای من و بهر دخترت
در مجلس حرام... بماند بقیّه اش
حالا قرار هست کجاها رود سرش؟
از کوفه تا به شام... بماند بقیّه اش
تنها اشاره ای کنم و رد شوم از آن
از روی پشت بام ... بماند بقیّه اش
قصّه به "سر" رسید و تازه شروع شد
شعرم نشد تمام... بماند بقیّه اش


شعر زیبا در مدح حضرت شهزاده علی اکبر علیه السلام

خبر آمد كه یلی می آید

فاتح بی مثلی می آید

خبر آمد قمری می آید

روبهان ! شیر نری می آید

تا نگشتید در این بیشه شكار

بهترین راه ؛ فرار است ؛ فرار !

تا كه عطر خوش كوثر آمد

همه گفتند پیمـبر آمد

همه گفتند كه عیار آمد

از نجف حیدر كرار آمد

همه گفتند كه اكبر آمد

اسد الغالب دیگر آمد

ماتِ آن ماه منور گشتند

چند گامی به عقب برگشتند

بسم رب الشهداء ؛ لب وا كرد ..

رجزش ولوله ای بر پا كرد

بانگ زد: باد به غبغب دارید

بی جگرها ! دو سه مَرحَب دارید ؟!

آمدم فاتحِ میدان باشم !

وسطِ معركه طوفان باشم !

غیرتم در ره دین می كوشد

در رگم خون علی می جوشد !

نه ! حسین بن علی تنها نیست

تشنه لب هست، ولی تنها نیست !

كفر را حمله ی او شاكی كرد

خودمانیم چه كولاكی كرد !

تیغ در دست چه غوغا می كرد !

دشت را محشر كبری می كرد !

هنر طایفه را از بَر بود

كربلا آینه ی خیبر بود

كوفیان ماتِ قلندر بودند

عَمرُوَد ها همه بی سر بودند

تیغ می زد به عدو جانانه

مثل عباس چه استادانه !

سبك جنگاوری اش مبنا داشت

به اباالفضل شباهت ها داشت

 

 

 

نظرات (1) کلیک ها: 1168

نظرات اخیر

نمایش سایر نظرات

خواجه شمس الدين محمد شيرازي شاعر و حافظ قرآن، متخلص به حافظ و معروف به لسان الغيب از بزرگترين شاعران غزل سراي ايران و جهان به شمار مي رود. حافظ را نمي توان از سنخ شاعران تک بعدي و تک ساحتي محسوب و تفکر شاعرانه اش را تنها به يک وجه خالص تفسير و تاويل کرد.


شعر حافظ داراي ابعاد گوناگون و متنوع سرشار از راز و رمز و پرسش از حقيقت هستي است.


صبحدم از عرش مي آمد خروشي، عشق گفت
قدسيان گويي كه شعر حافظ از بر مي كنند


خواجه شمس الدین محمدبن محمد حافظ شیرازی، از بزرگترین شاعران نغزگوی ادبیات فارسی است. حافظ در اوایل قرن هشتم ه‍.ق- حدود سال 727- در شیراز دیده به جهان گشود. پدرش بهاءالدین، بازرگان و مادرش اهل كازرون بود. پس از مرگ پدر، شمس الدین كوچك نزد مادرش ماند و در سنین نوجوانی به شغل نانوایی پرداخت. در همین دوران به كسب علم و دانش علاقه مند شد و به درس و مدرسه پرداخت. بعد از تحصیل علوم، زندگی او تغییر كرد و در جرگه طالبان علم درآمد و مجالس درس علمای بزرگ شیراز را درس كرد. او به تحقیق و مطالعه كتابهای بزرگان آن روزگار- از قبیل كشاف زمخشری، مطالع الانظار قاضی بیضاوی و مفتاح العلوم سكاكی و امثال آنها- پرداخت. همچنین در مجالس درس قوام الدین ابوالبقاء عبدالله بن محمود بن حسن اصفهانی شیرازی نیز حضور داشت.


حافظ- همچنانكه از تخلص او برمی آید- قرآن را از حفظ داشت و به چهارده شكل (قراآت هفتگانه) می خواند. حافظ دارای زن و فرزندان بود. در غزلیاتش به مرگ یكی از فرزندانش اشاره كرده است:


دلا دیدی كه آن فرزانه فرزند
چه دید اندر خم این طاق رنگین؟
به جای لوح سیمین در كنارش
فلك بر سر نهادش لوح سیمین


حافظ به سفر علاقه ای نداشت و چون دلبستگی خاصی به شیراز داشت تقریبا تا آخر عمر از شیراز خارج نشد و تنها یكبار به شهر یزد سفر كرد ولی به خاطر ملالت از یزد و یزدیان به شیراز بازگشت:


دلم از وحشت سكندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملك سلیمان بروم


همچنین به دعوت سلطان محمود دكنی راهی دكن شد ولی در جزیره هرمز گرفتار طوفان گردید و به همین دلیل سفر خود را آغاز نكرده به پایان برد و به شیراز بازگشت.


حافظ مردی بود ادیب، عالم به علوم ادبی و شرعی و آگاه از دقایق حكمی و حقایق عرفانی. استعداد خارق العاده او در تلفیق مضامین و آوردن صنایع گوناگون بیانی در غزل او را سرآمد شاعران زمان خویش و حتی تمامی شاعران زبان فارسی كرده است. او بهترین غزلیات مولوی، سعدی، كمال، اوحدی، خواجو و سلمان را استقبال كرده است اما دیوان او به قدری از بیتهای بلند و غزلیات عالی و مضمونهای نو پر است كه این تقلیدها و تأثرها در میان آنها كم و ناچیز می نماید. علاوه بر این، مرتبه والای او در تفكر عالی و حكمی و عرفانی و قدرتی كه در بیان آنها به فصیح ترین و خوش آهنگ ترین عبارات داشته، وی را به عنوان یكی از بزرگترین و تاثیرگذارترین شاعران ایران قرار داده و دیوانش را مورد قبول خاص و عام ساخته است.


این نكته را نباید فراموش كرد كه عهد حافظ با آخرین مراحل تحول زبان فارسی و فرهنگ اسلامی ایران مصادف بود. از این روی زبان و اندیشه او در مقایسه با استادان پیش از وی به ما نزدیك تر است و به این سبب است كه ما حافظ را بیشتر از شاعران خراسان و عراق درك می كنیم و سخن او را بیشتر می پذیریم.


از دیگر نكات اشعار او، توجه خاص او به استفاده از صنایع مختلف لفظی و معنوی است به نحوی كه كمتر بیتی از او می توان یافت كه خالی از نقش و نگار صنایع باشد. اما چیره دستی او در به كار بردن الفاظ و صنایع به حدی است كه صنعت در سهولت سخن او اثری ندارد و كلام او را متكلف نمی نماید.


برخلاف اطلاعات حافظ از دقایق عرفانی و اشارات مكرر او به نكات عرفانی، حافظ پیرو طریقتی خاص نبوده است بلكه به عقیده بسیاری، خود او به تنها مراحل سلوك و كمال را طی كرده و به درجاتی نیز رسیده است.


دیوان كلیات او مركب است از غزلیات، چند قصیده، قطعه، رباعی و دو مثنوی كوتاه با نامهای «آهوی وحشی» و «ساقی نامه».


از نكات قابل توجه درباره دیوان حافظ، رواج "فال گرفتن"- تفأل- از آن است كه سنتی تازه نیست و از دیرباز درمیان آشنایان شعر او متداول بوده است و چون در هر غزلی از دیوان حافظ می توان- به هر تأویل و توجیه- بیتی را حسب حال فال گیرنده یافت، او را « لسان الغیب» لقب داده اند.


حافظ با توان شاعري بسيار داستان‌هاي قرآني را با اشاره‌هاي ظريف در شعرش بيان مي‌كند اما به واقع او ناظم شعر نيست كه به بيان روايي داستان بپردازد بلكه شاعري تواناست كه با تخييل و شناخت عميق بسياري از مسايل قرآني و اجتماعي را در قالب شعر ارائه مي‌دهد.


نگاه حافظ به جهان هستي نگاهي فراگير است به گونه‌اي كه تمام مسايل مادي و معنوي را با بياني شيرين و محكم و با بكارگيري استعاره و تشبيه، ايهام و مجاز و ساير صناعات ادبي بيان مي‌كند.


زماني كه با شاعري چون حافظ رو به رو هستيم در واقع با جهاني سرشار از ظرافت و معنا رو به روييم. گسترگي معنايي در شعر او به حدي است كه هر كس از ديدگاه خويش مفاهيم ذهني متناسب با تفكر خود را در شعرش پيدا مي ‌كند و نظري خاص درباره او ارائه مي‌دهد.


‌اصطلاحات عرفاني كه در شعر حافظ بكار برده مي‌شود، در اثر آگاهي كامل و شناخت معنايي صحيح است اما به واقع حافظ قبل از اينكه عارف باشد شاعري بزرگ و تواناست و تفكر شاعرانه‌اش بر عرفان او برتري دارد. حافظ ديدگاه عارفانه و اميدوار كننده دارد و عرفان به مفهوم واقعي كلمه در اشعار او نمايان است و در شعرش همواره اميد به آينده‌اي روشن را نويد مي‌دهد به گونه‌اي كه مخاطب با مطالعه اشعارش به نوعي لذت معنوي دست مي‌يابد.


حافظ شاعري است كه در قرن حاكميت زهد و ريا و خفقان، شعري فراگير و رندانه دارد و از همه مسائل جهان هستي با بياني ظريف و رندانه سخن مي‌گويد و همواره از تظاهر و تزوير دوري مي جويد و شعر برايش جنبه‌اي متعالي و آرماني دارد.


اشعار حافـظ شيـرازي‎ بـا الـهـام‎ از تعاليم‎‎ ناب‎ اسلامي‎‎ و مفاهيم گرانقدر قرآني سروده‎‎ شده است‎ و همگـي‎ ايـن‎ اشعـار حـاوي‎ كنايات‎‎‎ و استعارات زيبا و بي‎ نظير است.


اين‎‎‎ شاعر پرآوازه‎ ايران زمين در سال‎791 يا 792 هجري‎‎ قمـري دارفـانـي‎ را وداع گفت‎.
روحش شاد.

 

نظرات (0) کلیک ها: 1138

زیر مجموعه ها

حدیث روز

امام علی علیه السلام: مَا أَكْثَـرَ اَلْعِبـَرَ وَ أَقَـلَّ اَلاِعْتِبَـارَ چه بسيار است پنـدها و چه اندكاند، پنـد پـذيران. نهج البلاغه/کلمات قصار 297